آن قبلتر که مدرسهی ما را به خاطر ِ یک عبارت ِ چهار کلمهای فیلتر کردند هم نمیشد چیزی گفت. اینبار هم همینطور. به طور کلی نمیتوان چیزی گفت. اینجا جمهوری اسلامیست و خیلی وقتها قانون نیست که کارساز است و دخلی هم به تو ندارد که بخواهی فضولی ِ در حساب و کتاب ِ آقایان ِ باتجربه و کارشناس و متعهد و اینها بکنی! میآیی و یک حرفی میزنی و شاید به کام کسی خوش آمد و شاید هم نیامد و باقی ِ ماجرا. چه آن بار که عبارت «شورای عالی انتحار فرهنگی» شد باعث و بانی ِ فیلتر…
یک نکتهی مهمی که خیلی مهم است و خیلی نظارتپذیر نیست، همین ذکر منبع از یک سایت یا وبلاگ است در ذیل یک مطلب. خاطرم هست، سال هشتاد و نه که در کانون اندیشه جوان مسئولیت نشر الکترونیک را بر عهده داشتم، یکی از مسائلمان همین نحوهی ذکر منبع بود. باشگاه اندیشه، که یکی از مهمترین بانکهای مقالات فارسی در حوزهی علوم انسانیست و از محصولات کانون، مطالبی که منتشر میکرد، گاه با فاصلهای کم در سایتهای دیگر نیز منعکس میشد. به نحوی که با ذکر کامل مطلب، تنها در ذیل مطلب با فونت ریزی عنوان «باشگاه اندیشه» درج میشد….
اصلش، آدم باید قدرشناس باشد. یعنی خوبیهای عالم رو ببیند و شکر کند خدا را به خاطرشان. به بودن ِ داشتنیهایش افتخار کند و به دیگران نیز معرفیشان کند تا استفاده کنند و بهره ببرند. وبلاگهای نماز شد و اسلام دنیا را فتح خواهد کرد نیز از این دستهاند. یعنی دو وبلاگی که اگر چه شاید زیاد خواننده نداشته باشند و شمارشگرها تعداد خوانندههای ِ وبلاگ را زیاد نداند، اما وبلاگهای خوبیاند. و بیشتر از آنکه وبلاگ باشند، ایدهاند. ایدهای که باید دست به دست بچرخد و دیگران نیز در آنها سهیم شوند. دیگرانی که میتوانند این ایده را بپرورانند…
ـ مثلن من خیلی کم عکس یادگاری میگیرم. همان دو هفتهی پیش که با بانو رفتیم خانهی الیاس و میناز هم عکس یادگاری نگرفتیم. حتا وقتی بالای پشت ِ بام بودیم و الیاس سیگار چاق میکرد و من جوجه باد میزدم، میشد یک عکس یادگاری گرفت، اما نگرفتم. همین اردوی آخر ِ هفتهی گذشته هم همینطور. جز عکسی را که در آن متین روی ِ پاهای پدرش ولو شده بود و لم داده بود، عکس دیگری نگرفتم. به طور کلی عکس گرفتن را خیلی دوست دارم، اما …. ـ اردو یا همایش وبلاگنویسان، چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه برگزار شد….
شما یک وبلاگنویس هستید و میخواهید بر روی یک دامنهی شخصی وبلاگتان را بالا بیاورید. یک آدرسی مثل همین آدرس وبلاگ بنده که ختم میشود به آیآر. http://Habil.ir. اینجاست که باید بروید و برای یک سال در اختیار داشتن یه دامنه، از وبسایت نیک.آیآر دامنه تهیه کنید. برای گرفتن دامنه هم باید کلی مشخصات بدهید. اسم و فامیل و آدرس و از این جور چیزها که بناست هویت ِ شما را مشخص کند! میروید و یک دامنه میگیرید و وبلاگ را راه میاندازید. از خوش ِ اتفاق یا از بد ِ اتفاق، یک نفری میآید و میخواهد با شما برخورد…
راستش، این فیدخوانها و آراساسخوانها، نمیدانم چه مشکلی دارند که برای خیلیها مشکل درست میکنند. چندین بار در نظرات هابیل برای صفحهی آراساس حرف بود و اعتراض بود و اینها. هرچه، این وبنوشت ِ خُرد، دو فیدخوان دارد: یک: برای خود وبلاگ است و آدرسش این است: https://ramezanali.ir/feed دو: دیگری هم که برای فیدبرنر است و آدرسش این: http://feeds.feedburner.com/habil_blog همین!
چهرهی وبلاگستان هشتاد و نه، یک کار خوب است. یک ایدهی عالیست. یک چیزی که جایش خالی بوده است در این روزهای وبلاگستان. همان روز اول بود شرکت کردم و راستش، درست و درمان یادم نیست به کدام وبلاگها رأی دادم. اما آهستان و زهرا اچبی و دانشطلبش را یادم هست. آهستان که استوانهی منطق و منش ِ انقلابی ِ وبلاگستان ؛ زهرا، وبلاگنویسی با ادبیات ساده و بیآلایش که روزمرهگیهاش و زندهگیاش را میشود از روی وبلاگش پیگیری کرد. دانشطلب را نیز بگذارید به حساب رفاقت چندین سالهمان و متنهای صریح و بیادا و اطوارش. این روزها را منتظرم…
این مطلب به دلیل درخواست دریافتی از کمیتهی فیلترینگ برای حذف، حذف گردید لینک مطلب در تریبون مستضعفین(+) لینک مطلب در وبگاه گرداب(+)
نحوهی برخورد نامناسب با نوشتهها و وبنوشتهها، خیلی وقت است دامن ِ وبلاگستان را گرفته است و گیر داده به حلقومهایی که رسانهای جز یک وبلاگ ِ زپرتی ندارند. آیا ما همهمان، حسین قدیانی هستیم؟ آیا لازم است همه حسین قدیانی باشیم؟ مگر حسین قدیانی چیست یا کیست که باید همه، حسین قدیانی باشند؟ مقدمه قدیانی، پس از حماسهی نهم دیماه هشتاد و هشت و پس از فروکش کردن فتنهی انتخابات، مطالبش را در قالب ِ وبلاگ منتشر کرد. یعنی زمانی که بصیرت عمومی افزایش یافته بود و فتنه، تا حدود زیادی دفع شده بود. پس از حضور چشمگیر امت…
سرمشق، یعنی یک چیزی که میگذارند جلوی ِ یک ناوارد تا از رویش مشق کند. هی به سرمشق نگاه کند و هی سعی کند تا درست مثل ِ آن چه استاد نوشته است، بنویسد. بلکه در این تمرینها بتواند به حدی برسد که بتوان گفت، همچون سرمشق ِ استاد، خوب نوشته است. این سرمشق که تمام شد هم، باز استاد سرمشق ِ دیگری میدهد و همین طور شاگرد را به راه میآورد و رهنمون میشود. شاگرد که چم و خم ِ کار را یاد گرفت، تازه شاید بعدتر بتواند در کار خودش به ابداع برسد و جملات و عبارات و…
برای ما، قدیانی روزی نویسندهای بود که در جبههی حزب الله به قلم زدن بر ضد دشمن میپرداخت. هنوز نیز گاه، نوشتههای قدیانی مددرسان جبههی حزب الله است. اما چندیست که بیادبی و فحاشی، چه در نوشتههای قدیانی و چه در نوشتههای سایرینی که در قسمت ِ نظرات مطالبش به نظردهی میپردازند، قدیانی را در حاشیهها قرار داده است و گاه ترس ِ آن میرود که آبرویی که از حضور در حزب الله کسب شده است، با این بیادبیها، بر باد رود. این متن نیز نه برای قدیانی که برای سایرینیست که در محیط نت قلم میزنند نگاشته شده است…
سلام آقای حسین قدیانی! اینها را که میبینید شما تایید کردهاید تا در ذیل ِ مطلب ِ آخرتان منتشر شود. میبینید که؟! فکر نمیکنید ادبیاتش از جنس ِ همان بالاترینیهاست؟ فکر نمیکنید این جنس حرف زدنها به ادبیات ِ حزب الله نمیخورد؟ فکر نمیکنید باید مواظب باشید زاویهدار نشوید؟! هان؟! حرفهای دیگری هم هست. شاید بماند بعدتر بهتر باشد….
بازی وبلاگی به مناسبت ِ چهارده خرداد، میتواند خاطرهانگیز باشد. خاطرهای از خودمان، پدر و مادرمان، یا یکی از نزدیکانمان، می تواند این روزها را برایمان پربارتر کند. به سهم ِ خود، آنچه در ذهن دارم را مینویسم و دعوت میکنم تا دوستان دیگر نیز در این بازی شرکت کنند. جالب خواهد بود، زمانی که نوشتههای این بازی را در یک وبلاگ ِ اختصاصی جمع کنیم. *** بوی ِ چهارده خرداد که میآید، یاد ِ خمینی میافتم. یاد ِ صبحی که من و برادر ِ کوچکترم، توی ِ اتاق خواب، ولو شده بودیم و عمهام آمدند تا با همدیگر به…
