ما در ميانهٔ ميدان ايستادهايم، بیسايهٔ چترهای ائتلاف و بیپشتوانهٔ كنفرانسهای پرزرقوبرق. آنچه داريم، نه محصول ميزهای چانهزنی است و نه هديه محافل قدرت. آنچه داريم، تكهتكه از جان برآمده است؛ از شبهای بیپايان آزمايشگاهها، از خطوط توليد خاموشناشدنی، از اميدهايی كه با دست خالی ساخته شدهاند، نه با قراردادهای پرمهر و امضا.
در سوی ديگر ميدان، بلوكهايی ايستادهاند كه قرنهاست نقشه تسلط ترسيم میكنند؛ با شبكههای بههمپيوسته نظامی، مالی، رسانهای و اطلاعاتی. چيزی فراتر از يك دشمن نظامی. اينجا با ساختارها میجنگيم، با سامانههای انباشته از سرمايه و تجربه، با الگوهای بهظاهر پيروزمند تمدنسازی غربی.
اما معادله ساده نيست. آنچه آنها دارند، لزوماً كفه را سنگينتر نمیكند. آنچه ما داريم، در موازنههای متعارف نمیگنجد.
ميدان، فقط با عدد و آمار معنا نمیشود؛ گاهی دلهايی كه به راه افتادهاند، تراز معادله را برهم میزنند.
اينجا همهچيز دستساز است؛ نه به معنای ابتدايی بودن، كه به معنای متكی بودن بر اراده انسان. و اراده، هنوز هم چيزی نيست كه در هيچ آزمايشگاه غربی ساخته شود.
ما تنها نيامدهايم برای تماشا؛ آمدهايم برای برهمزدن معادله جهان. اگر آنها به انباشت قدرت دل بستهاند، ما به جوشش معنا دل بستهايم.
در جهانی كه آنها با تصوير و روايت سلطه میسازند، ما بايد معنا بسازيم. توليد معنا، سلاح ملتی است كه نمیخواهد تسليم تفسير ديگران از خويش شود. ما موظفيم معنا را خودمان بسازيم، پيش از آنكه ديگران آن را بر ما تحميل كنند.
ما وارثان رنجيم، نه زائده نظمهای ساختهشده برای تسليم.





نظری بدهید