خب بالاخره تمام شد. بیش از ذهنیتم طول کشید: ۸ روز.
هفتهٔ پیش، کتاب را از توی کارتن‌های کتاب توی انباری – چون در خانه جا نداریم – بیرون کشیدم و توی چمدان گذاشتم تا در نجف بخوانم. و هشت روز طول کشید. سه روز بیش‌تر از تصور اولیه‌ام.
با این حال می‌ارزید. قبل‌تر از این، «مدیریت توجه» را دم دست گذاشته بودم. چند باری تلاش کردم تا تمامش کنم و نشد. بینامتنِ کتاب آن‌قدر زیاد بود که پردازش مغزی‌ام انرژی برای جلو رفتن نداشت. برای همین سراغ این یکی رفتم.
احتمالا شما هم مثل من، هزار راه را برای برنامه‌ریزی شخصی و افزایش تمرکز و بالارفتن کارآمدی شخصی‌تان انجام داده‌اید. شاید هم مثل من مریضیِ تلسط و کمال‌گرایی داشته باشید و اکثر نرم‌افزارهای کمک برای برنامه‌ریزی و مدیریت کارهای روزانه را تست کرده‌اید. من تقریبا خیلی‌های‌شان را به صورت دوره‌ای نصب کرده‌ام، امتحان کرده‌ام و ته و توی قضیه را در آورده‌ام.
نرم‌افزار و بولت‌ژورنال و کاغذ و دفترچهٔ کوچک همراه و اکسل و همه و همه. و خب حتی زمانی که داشتم از این کارها می‌کردم می‌دانستم مسئلهٔ برنامه‌ریزی و کارایی و بهره‌وری و این‌ها، باید راه‌های دیگری داشته باشد.
وضعیت وقتی بغرنج‌تر می‌شود که کتاب‌های بازاری و زرد در این حوزه خیلی زیادند. البته من کم‌تر گرفتارش شدم. ولی خب خیلی‌ها می‌خرند و احتمالا می‌خوانند و اتفاق خاصی هم برای‌شان نمی‌افتد.
حالا که کتاب مایکل هایت را تمام کردم می‌توانم پیشنهادِ خواندنش هم بدهم. کتاب ساختاری بسیار ساده و منظم دارد. شما را گام به گام همراه می‌کند و از شما مشارکت می‌طلبد. شما هر فصل و بخش را که می‌خوانید باید در دفترچه‌ای که همراه کتاب است، چیزهایی بنویسید و مرتب کنید. این کار، گام به گام شما را با پیشنهاد عملی نویسنده برای افزایش بهره‌وری و تمرکز، همراه می‌کند و پس از پایان کتاب، شما وضعیت روشن و شفافی نسبت به خود پیدا می‌کنید و فقط می‌ماند عمل کردن به شیوه‌ها و روش‌ها و تمرین و تمرین و تمرین؛ و البته پیش‌رفتن.
چند محور مهم کتاب شاید این‌ها باشد:
– معنای بهره‌وری: بهره‌وری به‌معنای انجام کارهای بیشتر نیست، بلکه انجام کارهای کمتر و مهم‌تر است. «بهره‌وری» یعنی آزادی. آزادی از چه؟ از انجام بی‌پایان کارهای کم‌ارزش. از تعهدهای ناپخته. از نوتیفیکیشن‌هایی که بی‌دعوت وارد می‌شوند. از مشغول‌نمایی‌های بی‌ثمر.
– قطب‌نمای بهره‌وری که بر پایهٔ دو محور علاقه و مهارت، چهار قلمرو را شکل می‌دهد: قلمرو علاقه، جایی که کاری را هم دوست داریم و هم در آن توانمندیم؛ قلمرو حواس‌پرتی، جایی که به کاری علاقه داریم ولی هنوز مهارتی در آن نداریم، مثل پروژه‌های ناتمام یا سرگرمی‌های وقت‌گیر؛ قلمرو بی‌علاقگی، جایی که کاری را بلدیم اما دیگر برایمان لذت‌بخش یا معنادار نیست؛ و در نهایت قلمرو بیگاری، جایی که نه علاقه هست و نه مهارت، فقط اجبار و خستگی.
– و مثلثِ تصمیم‌گیری در مواجهه با کارها: حذف، خودکارسازی، و واگذاری. ما باید پیش از آن‌که بپرسیم «چطور این کار را انجام دهم؟»، باید بپرسیم «اصلاً لازم است انجام شود؟»؛ حذف یعنی شجاعت کنار گذاشتن کارهایی که فقط از سر عادت یا ترس انجام می‌دهیم، نه از سر ضرورت؛ خودکارسازی یعنی سپردن کارهای تکراری به ابزارها، سیستم‌ها یا روندهایی که بدون دخالت مستقیم ما اجرا می‌شوند (مثل پاسخ خودکار ایمیل، تقویم هماهنگ‌شده یا فرایندهای دیجیتال ساده‌شده)؛ و واگذاری یعنی اعتماد به دیگران برای انجام کارهایی که لزوماً نیازی نیست خودمان درگیرشان شویم، حتی اگر بلد باشیم. این سه‌گانه برای من مثل پتکی بود بر ذهنم که مدت‌هاست از انجام بسیاری از کارها، صرفاً چون «همیشه بوده‌اند»، دست نکشیده‌ام.
خب یک چیزی دیگری هم اینجا اضافه کنم. اینکه یکی دو سالی‌ست خیلی جدی‌تر برنامه‌ریزی سالانه داشته‌ام، سعی کرده‌ام پیگیری جدی‌تری نسبت به آن‌ها داشته باشم، جدول ردیابی عادت را مرتب پر می‌کنم و خب به نظرم اوضاع می‌تواند خیلی بهتر هم بشود. این را گفتم که فکر نکنیم قرار است با یک کتاب معجزه‌ای رخ بدهد. چیزهایی باید با همدیگر گره بخورد شاید اوضاع بهتر شود.

همرسانی: